سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

:: فرماندهی ::
:: سنگر ::
قافله شهداء
محسن
اگر اذن دهند سعیم این است که از لاله های خونین بگویم،‏ تا شاید نگاهمان کنند و دستی بر آرند و ما را از این منجلاب دنیا بیرون کشند....
:: تبلیغات سنگر ::
قافله شهداء
:: سامانه پیامک ::

جهت دریافت پیامک با موضوع شهداء و دفاع مقدس عدد 00 را به شماره 30007650001978 ارسال نمایید.

جهت آگاهی از سامانه ی پیامک قافله شهداء اینجا را کلیک کنید.

::  بایگانی ::
:: یادداشت ها ::
:: نوای آشنا ::

اگه دوست دارید این نوا رو در وبلاگتون داشته باشید این کد رو در قسمت مدیریت قالبتون کپی کنین. این نوا تو مناسبت‌های مختلف و بدون نیاز به تغییر تو کدها توسط صاحب وبلاگ، تغییر می‌کنه.
دانلود این نوا

:: نوای منتخب ::

بدون هیچ توضیحی این دستنوشته شهید محمد عبدی رو بخونین، خودش گویای خیلی حرفهاست....

ای شهدا برخیزید گویی اینجا همه چیز تمام شده است. و انگار نسل جهاد دیده دیروز به خط پایان رسیده است. اگر سراغمان نیایید و کلامی و حرفی به زبان نیاورید ما هم کم کم باورمان می­شود که همه چیز تمام شده است. باورمان می­شود که دیگر رد پایی از شما پیش رویمان نیست باورمان می­شود که ما هم دیگر باید با مد، پرستیژ و آنکاردمحاسن و تیپ اداری و خلاصه همه چیزمان مثل آدم شود. اگر شما حرفی نزنید باورمان خواهد شد که امام جلوی چشممان جرعه جرعه جام زهر را نوشید و همگی گفتیم، الحمدالله جنگ خانمانسوز تمام شد.

 شهید محمد عبدی - قافله شهدا

ای شهدا که جوانمردی در ذائقه شما بود، لحظاتی از خلوت بهشت فارغ شوید زخم ترکش­ها را فراموش کنید و از ما دلجویی نمایید. بعد از شما لباس خاکیمان را از تن در آوردند. اجازه نداریم مثل آنروزها بگوییم التماس دعا، به ما آموختند که چگونه بخوانیم و بنویسیم؟!...... ای شهدا آنچه دنیای بی شما و بی امام را قابل تحمل نموده وجود خامنه­ای عزیز است. ای خوش انصافها اینجا دیگر بلدوزرهای جهادگران بی سنگر که خاکریزهای صداقت و درستی را بنا می کردند خاموش شده است اینجا فانوسها خاموش شده است. اینجا خیانت به رفیق قاموس فرصت طلبان و رسیدن به جاه و مقام به بهای خاموشی عزت نفس است. ای شهدا اینجا دیگر از عروج خبری نیست و همه از برای فنا شدن دست و پا می­زنند. دستهای ناپاک بهم گره خورده تا بر نسل جوان امروزی روح بی اعتقادی و دنیا زدگی را جریان دهد.

دنیای غرب بر دلها مثل هوس می­کوبد و در این روزگار مردم پر فتنه­ای نیز هستند که با زبان دین مراد دنیا و مسند و بقا بر قدرت خویش را می­طلبند و از تکه تکه شدن پیکرها نردبان صعود می­سازند. اگر در برابر مظالمشان کلام حقی بگویی در مسلخ گاه هوا و هوسشان قربانی می شوی و خلاصه اینجا بازار هزار رنگ بی­مهره­هاست. اینجا ساکنینش به جرم بی وفایی محکومند. آری شهدا برای همین است که دلمان تنگ شماست از قول ما به امام بگویید که قرار ما این نبود. دیگر از شما گفتن، از چند شب خاطره فراتر نمی رود. بسیجی بودن به همان چند قطره چکانی فلج اطفال خلاصه می شود. گریه و حسرت در فراغ شما به جهالت و هواس پرتی یاد می­شود. ای شهدا به داد ما برسید.

اینجا ماندن سخت است در قنوتمان دلتنگی شماست و در سجده هایمان بی­تابی فراغتان و در رکوع هایمان خمیدگی دوری ازشهادت است. ای شهدا سکوت غربتمان دردناکترین دردی است که تاب تحمل را از وجودمان زدوده است ما هرگز به چنین صلح سبزی فکر نمی­کردیم و تنها میدانهای سرخ اندیشه­مان بود و اینک در قبیله، رد از همه کس، ما بازمانده ترینیم، به بی شهادتی، ریاضت تدریجی مرگ را منتظریم و در تب و تاب وصل به شما لحظه شماریم و اگر این نباشیم باید آنقدر بی­تفاوت شویم که همه چیزمان را یک شبه فراموش کنیم تا ما هم به نوایی برسیم و از راهکارهای تملق و چاپلوسی با فراموش تفکر امام، خادمین در گاه مصلحت اندیشان شویم.

ای شهدا ما در روزگار فقر محبت نگاهمان لبریز از یاد و التماس به شماست. اگر خوب گوش کنید خواهید دانست که دل شکسته ما بهترین آوازی است که در فراغتان شب و روز می­نوازد. بعد از شما تحمل خیلی چیزها سخت است به بهانه صبرمان، به سکوت مرگ آوری دعوت می­کنند. کامیابی های دنیا مقدمه فراموشی ذکر خداست و خاتمه­اش با لبخند شیطان مانوس است. ای شهدا ما برای شما صبر می­کنیم و لو با فنا و فراموشی جان. ای شهدایی که در وقت خلوت و جلوت انس یافته­اند بر دلهای پر رنج ما برآورید. خداحافظ ای شهدا ای گلبرگهای خونین شلمچه، ای لبهای سوخته فکه، ای گلوهای تشنه، ای تشنه­های فرات شهادت، خداحافظ، شما رفتید و ما ماندیم و راه ناتمام......

ویژه نامه سال قبل برا شهادت شهید عبدی

پی نوشت:

- نوای وبلاگ مربوط به برادر احمدی (همرزم شهید عبدی) است که نحوه شهادتش را بازگو می کند.

"دانلود فیلم شهید محمد عبدی – حجم 1.84 مگ"

"دانلود قسمتی از فیلم سخنان استاد اکرمی در نهمین سالگرد شهید عبدی – بهمن 86 – حجم 4 مگ"

"آلبوم تصاویر نهمین سالگرد - 16/11/86"

دعا برا سلامتی مهدی فاطمه (عج) فراموش نشه
یازهرا(س)



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 86/11/19 - ساعت 12:33 عصر
لبیک

          نهمین سالگرد شهادت شهید محمد عبدی - قافله شهداء

- چند بار ساواک دستگیرش کرد. یه بار بدجوری شکنجه اش داده بودند. روزی که آزادش کردند وقتی می خواست بره حموم، دیدم زیر پیراهنش پر از لکه های خشک شده خونه. جای تازیانه های زیادی رو پشتش بود. بعداً فهمیدم بینی اش را هم شکسته اند. خودش یک کلام راجع به بلاهایی که سرش در اورده بودن چیزی نگفت، هر چی مادرش می گفت: این از خدا بی خبرا چی به روز تو آودرن؟ می گفت: هیچی مادر! این خونا مال اینه که توی زندان سرما خوردم....!!!

- گفت: آقای امینی! جایگاه من توی سپاه چیه؟ سوال عجیب و غریبی بود، ولی می دونستم بدون حکمت نیست. گفتم: شما فرمانده نیروی هوایی سپاهید. حاجی به صندلیش اشاره کرد و گفت: آقای امینی! شما ممکنه هیچوقت به این موقعیتی که من الان دارم نرسی، ولی من که رسیدم به شما می گم که این جا خبری نیست.

ادامه مطلب...

 قافله شهداء Qafeleh.ir

   نوشته شده توسط : محسن در 86/11/6 - ساعت 12:8 صبح
لبیک

دی ماه که خودش برام ماه خاصیه. اما دهم، یازدهم دی که می شه، دلم بدجوری یاد "سیّد مجتبی" می کنه.دلم نیومد ساده از کنار این روز بگذرم. علاوه بر ویژه نامه پارسال، این چند فراز رو هم بخونین تا همیشه یادمون باشه که:

شهید سید مجتبی علمدار - قافله شهدا

- یه بار یکی بعد از هیأت بهش گفته بود: نمیدونم چرا تو این هیأتها گریه ام نمی گیره؟ سید ازش پرسیده بود: این بار که منم خوندم، بازم گریه ات نگرفت؟ اون شخص جواب داده بود: نه! سید گفته بود:
پس حتماً مشکل از منه که دلم پاک نیست و گناه آلوده ام...
اون شخص می گفت: قبلاً به هر کی این مشکلم رو گفته بودم همه می گفتن مشکل از خودته، اما سیّد این طور با من برخورد کرد....
- مدینه که بودیم هر شب می رفت پشت بقیع و چفیه اش رو می کشید رو سرش و برای خودش می خوند و مناجات می کرد. انگار مصیبتهای مادرش رو می دید. یه طوری روضه حضرت زهرا(س) رو می خوند که همه رو جذب خودش می کرد...شهید سید مجتبی علمدار - قافله شهدا
- از صحرای عرفات برای یکی از رفقاش این طور گفته بود: تو عرفات یه جایی خلوت کردم. سرم رو، رو خاک گذاشتم و اول خاکش رو بو کردم.
بوی شلمچه می داد. خیلی گریه کردم. اطرافم کسی نبود. داد می زدم، گریه می کردم، می گفتم: "آقا! من لایق نیستم، می خوام برای یک بار هم که شده حتی به صورت ناشناس تو رو ببینم." انقدر گریه کرده بودم که اطراف سرم کاملاً خیس شده بود.
- عید 74 بود که بچه ها رو برده بودیم بازدید مناطق. یه روز به سیّد گفتم: حالا که اینجا اومدیم بیا تا مقرّ گردان مسلم (همون گردانی که با سیّد توش بودیم) بریم. قبول کرد و راهی شدیم. تو مقر، هر کی یه گوشه رفته بود و تو حال خودش بود. داشتم یه جا برای مناجات پیدا می کردم که یه دفعه صدای فریاد شنیدم. ترسیدم اتفاقی برای کسی افتاده باشه، سریع رفتم سمت صدا. دیدم سید مجتبی تو میدون صبحگاه مقر نشسته و داره بلند بلند ناله می زنه و رفقای شهیدش رو صدا می کنه. حرفش این بود که چرا جاش گذاشتن....
- آخرین باری که هیأت اومد، شب میلاد حضرت علی اکبر(ع) - یازده شعبان- بود. یه حال عجیبی داشت. خوندش برا حضرت علی اکبر(ع) که تموم شد، شروع کرد برا حضرت صاحب(عج) خوند و گفت: چند روز دیگه میلاد امام زمانه(عج). شاید اون موقشهید سید مجتبی علمدار - قافله شهداع بینتون نباشم؛ برا همین هم الان اینا رو خوندم.
خودش هم انگار فهمیده بود که آخرین باریه که هیات میاد...
- آخرای عمر سیّد یه بار تو بیمارستان بهم گفت: حاجی! این سُرُم و سوند رو ازم جدا کن می خوام یه غسل کنم.
بهش گفتم: آخه نمیشه. برات خوب نیست.
گفت: من چند قدم به مدینه نزدیکتر شدم. حاجی! تو که می دونی، اینطوری بدون وضو و طهارت...
اینم صحبتهای سید مجتبی تو برنامه روایت فتح (قسمت هشتم) راجع به شلمچه:
شما حتماً شلمچه رفته اید. شلمچه خودش خیلی چیزها داره که بگه. این خاطرات را باید از دل شلمچه شنید نه از زبان ما .
نمی دانم، ولی فکر می کنم از جمله جاهایی (که نمی تونم بگم) شاید تنها جایی بوده که من فکر می کنم همه آمدند. چهارده نور پاک، همه آمدند. انبیاء، اولیاء، خیلی ها. یکی داشت جان می داد، خودم رفتم بالای سرش. دستش را گرفتم. تیر خورده بود. کاسه سرش پریده بود. رفتم بالای سرش. دستشو گرفتم. گفتم: اگر نمی توانی بگویی "یا مهدی(عج)" من برایت می گویم، یا مهدی(عج). دیدم از گوشه چشمش اشک جاری شد. گفتم: می خواهی برایت شهادتین را بگویم؟ با همان اشکش می خواست بگه: تو که نمی فهمی تو که نمی بینی. (به تعبیر من) می خواست بگه که: مثلاً سر من روی دامن مهدی(عج) است؛ لزومی نداره که با زبان تو بگویم یا مهدی(عج)!
شلمچه را می توانم بگویم، به یک تعبیر، خاک شلمچه نه به همان قداست، اما بوی همان خاک چادر حضرت زهرا(س) را می داد. تربت شلمچه بوی تربت ابی عبدالله(ع) را می دهد. خاکش همرنگ خاک ابی عبدالله(ع) است. اگر همه جا، زمین کربلاست، شلمچه قتلگاه است؛ شلمچه مقتل است.....

 



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 86/10/11 - ساعت 3:11 صبح
لبیک

این پست قافله، بدون متنه!!! یعنی نتونستم متنی بدرد بخور که لطمه ای به این پست نزنه بذارم. ولی اگه می خواین این پست رو از صاحب اصلی خاطره بشنوین، اسپیکرها رو روشن کنین و به نوای وبلاگ گوش کنین. من خودم هیچ حرفی ندارم. خودش خیلی گویاست.
پی نوشت:
- نوای وبلاگ مربوط به دکتر رفیعی (جانباز جنگ تحمیله) که در محضر حضرت آقا (حفظه الله) شرح جریان جانبازیش رو نقل کرده.
- اگه خاطره کاملش رو می خواین بشنوین،‌ رو لینک زیر کلیک کنین. (سعی کنین حداقل یه بار گوشش بدین و گرنه از دستتون می ره.) 

جانباز بسیجی دکتر رفیعی - قافله شهداء
خاطره کامل دکتر رفیعی – حجم 7/2 مگابایت(فایل زیپ شده)

توجه: جهت اجرا کردن فایل زیپ شده، عیناً این عبارت http://qafeleh.ir رو به عنوان پسورد وارد کنین.
فقط یه خواهش:
اگه از این پست استفاده کردین یا به دلتون نشست، تو رو به خون شهداء خیلی برام دعا کنین که خیلی خیلی محتاجم.
همین
محسن



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 86/8/24 - ساعت 1:0 عصر
لبیک

بالا نوشت: 
قبل از هر چیز، خواستم بگه که یه چند وقتی (شاید چند روز یا چند هفته یا چند .....) نمی تونم بیام نت و قافله رو آپ کنم و به محبت رفقا جواب بدم. برا همین هم خواستم بگم که شرمنده اگه کامنتهاتون بی جواب می مونه. ایشالله اگه توفیق شد و برگشتم از خجالت همه تون در میام.
خیلی خیلی دعام کنین که بسیار محتاجم.
همین

آب یخ

قبل از شروع یکی از حملات، همه فرماندهان لشکر 27، تو جلسه ای توجیهی شرکت داشتند. «حاج محمد کوثری» فرمانده لشکر پشت به دیگران، رو به نقشه، مشغول توضیح منطقه عملیاتی بود و اون رو شرح می داد.

«حاج محسن دین شعاری» معاون گردان تخریب لشگر، تو ردیف اول نشسته بود. یکی از نیروها، یک لیوان آب یخ رو از پشت سر ریخت تو یقه حاج محسن. حاجی مثل برق گرفته ها از جا پرید و آخش بلند شد. برگشت و به سوی کسی که این کار را کرده بود، انگشتش را به علامت تهدید تکون داد. بعدش، یک لیوان آب یخ از پارچ ریخت و برای پاشیدن، به طرفش نیم خیز شد. حاج محمد که متوجه سر و صدای حاج محسن و خنده های بچه ها شده بود، یک دفعه برگشت و به پشت سرش رو نگاهی کرد. حاج محسن که لیوان آب یخ را به عقب برده و آماده بود تا اون رو به سر و صورت اون برادر بپاشه، با دیدن حاج محمد، دستپاچه شد و یک دفعه لیوان را جلوی دهانش گرفت و سر کشید. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد، گفت: « یا حسین(ع)». با این کار حاج محسن، صدای انفجار خنده بچه ها، سنگر رو پر کرد و فرمانده لشگر، بی خبر از اون چه گذشته بود، لبخندی زد و برا حاج محسن سری تکون داد....

ادامه مطلب...

 قافله شهداء Qafeleh.ir

   نوشته شده توسط : محسن در 86/7/21 - ساعت 1:32 صبح
لبیک

داداشم محمد، تو عملیات والفجر پنج پای چپش رو از دست داد. اون هر سال نیمه شعبان، جشن کوچیکی می گرفت و دوستاش رو دعوت می کرد. نیمه شعبان سال قبل هم مثل سالهای پیش، برای "آقا" جشن گرفت اما چون تو مسجد محل هم، همزمان جشن مفصل و باشکوهی برگزار شده بود، دوستاش به خونه ما نیومدند. حالِ محمد رو در اون روز از زبون خودش بشنوید:

"دم غروب بود. نسیم خنکی می وزید. روی ویلچر نشسته بودم و با چشمایی اشکبار و دلی گرفته به کوچه نگاه می کردم. از دور کسی می اومد. نزدیکتر که شد، دیدم جوونی خوشرو و با چهره نورانی و محاسن مشکی و لباس سبز رنگ بسیجی است.از اینکه بالاخره یک نفر اومده بود تا از شیرینی امام زمان (عج)؛ بخوره، خوشحال شدم. هر چی اون جوون به من نزدیکتر می شد، عطر خوش یاس و گل محمدی به مشامم می رسید. جلوتر اومد و سلام کرد.
گفتم: سلام از ماست.
حالم رو پرسید. صداش گرم و دلنشین بود. خواستم برم براش شیرینی و شربت بیارم؛ نذاشت. خودش بلند شد، یک شیرینی و یه لیوان شربت برداشت. اومد نزدیک نشست و گفت: شما جانبازید؟ گفتم: بله.
دستی به پام کشید و گفت: بلند شو.
با تعجب گفتم: برادر! من جانبازم، نمی تونم روی پام وایسم و راه برم.
دوباره گفت: یا علی بگو و بلند شو.
گفتم: به خدای مهدی(عج)، نمی تونم!
گفت: چطور قسم به خدای مهدی(عج) می خوری اما به فرمان مهدی(عج) گوش نمی دی؟
زبونم بند اومده بود. دستم رو گرفت و بلند کرد. هیچ دردی تو پام حس نمی کردم.
رو به من کرد و گفت: هر سال برا امام زمانت جشن بگیر. اگه هیچ کس هم در خونه ات رو نزد. اون خودش تو جشنت شرکت می کنه.
پیشانیم رو بوسید و رفت. دیدم که مثل یه کبوتری سبکبال فرش رو به قصد عرش ترک می کنه.
فریاد زدم: نرید آقا! خواهش می کنم نرید..."

یهترین مهمون - قافله شهداء 

تو این لحظه من و پدرم و مادرم، محمد رو دیدیم که تو وسط کوچه ایستاده و گریه می کنه. اولش هیچکدوم متوجه شفا گرفتن محمد نشدیم. به طرفش دویدیم و پرسیدیم چرا گریه می کنی؟؟ همینطور که داشت گریه می کرد، گفت: من امروز بهترین مهمون رو داشتم اما میزبان خوبی نبودم. یه دفعه من متوجه پای محمد شدم و داد زدم: محمد! پات، پات ... پدر و مادرم که تازه موضوع را فهمیده بودن، گیج شده بودن. مادرم از حال رفت و پدرم .....
محمد از اون موقع،‌ هر نیمه شعبان، جشن کوچیکی برا آقا می گیره، حتی اگه کسی هم به مهمونیش نیاد...

                                                 خانم ......

دعا برا فرج گل فاطمه(س) فراموش نشه.
یازهراء(س)
 



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 86/6/5 - ساعت 1:29 صبح
لبیک

حاجی واقعی
به مناسبت بیست و یکمین سالگرد عروج سردار خلبان
شهید عباس بابایی


شاید وقتی خیلی از دوستان این مطلب رو می خونن،‌ به سرزمین وحی رسیده باشم. وقتی سرگذشت امثال شهید بابایی رو می خونیم متوجه می شیم که حج واقعی چیه و حاجی واقعی کیه؟

چه زیبا گفتند که :

کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود               

حاجی احرام دگر بند،‌ ببین یار کجاست؟؟

شهید بابایی- قافله شهداء

حال که توفیق نصیبم شده که عازم دیار پیامبر(ص) و زائر مزار بی نشان مادر هستی(س) باشم،‌ از یه شهیدی می گم که گرچه به ظاهر حج نرفت ولی .........
ادامه مطلب...

 قافله شهداء Qafeleh.ir

   نوشته شده توسط : محسن در 86/5/12 - ساعت 7:53 صبح
لبیک

<   <<   11   12   13   14   15      >
این سایت را حمایت می کنم
ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

گوگل پلاس