سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

:: فرماندهی ::
:: سنگر ::
قافله شهداء
محسن
اگر اذن دهند سعیم این است که از لاله های خونین بگویم،‏ تا شاید نگاهمان کنند و دستی بر آرند و ما را از این منجلاب دنیا بیرون کشند....
:: تبلیغات سنگر ::
قافله شهداء
:: سامانه پیامک ::

جهت دریافت پیامک با موضوع شهداء و دفاع مقدس عدد 00 را به شماره 30007650001978 ارسال نمایید.

جهت آگاهی از سامانه ی پیامک قافله شهداء اینجا را کلیک کنید.

::  بایگانی ::
:: یادداشت ها ::
:: نوای آشنا ::

اگه دوست دارید این نوا رو در وبلاگتون داشته باشید این کد رو در قسمت مدیریت قالبتون کپی کنین. این نوا تو مناسبت‌های مختلف و بدون نیاز به تغییر تو کدها توسط صاحب وبلاگ، تغییر می‌کنه.
دانلود این نوا

:: نوای منتخب ::

16 بهمن سالروز شهادت یه عزیزیه که برای چندمین بار به همه مون ثابت کرد که اگه واقعا بخوایم شهید عبدی - قافله شهداشهادت، دست نیافتنی نیست. اون واقعا و از ته قلب عاشق شهادت بود و آخرش هم بهش رسید. این چند خط فقط گوشه هایی از زندگی سراسر شور و شعور محمد عبدیه:

- یه بار که راجع به وضعیت عقیدتی پایگاه صحبت می­کردیم می­گفت: « داداش! تو رو به خدا یه فکری برای بزرگترهای پایگاه کن! مادامی که بزرگترها خودشون را درست نکنند، نمی­توان کار نوجوانان کرد. اگه من که به یک نوجوان می­گویم غیبت نکن، خودم اهل غیبت باشم، هیچ وقت تاثیر نمی­کنه. دیگه بسه که بدونیم غیبت و تهمت و دروغ بد است و اما ترکشون نکنیم. دیگه بسه که بدونیم نماز شب خوبه و نخونیم. به نظر من بهترین راه اینه که بزرگترها را به یک عالم راه رفته در قم متصل کنیم و با «برنامه» راه برویم و سپس ما برای بچه­ها حکم واسطه فیض را داشته باشیم.....»

- بشهید محمد عبدی - قافله شهداءا شهدا ارتباط عمیقی داشت. تو شهرهای مختلف با شهدا اخت می­شد! به سر مزارشون می­رفت و التماس می­کرد - مثل یه کودک که به پدر و مادرش التماس می­کنه - که او را هم ببرند!! عاشق شهادت و شهدا بود هروقت که بچه های تفحص، شهدا را آماده تشییع می­کردند به معراج می­رفت و معمولا پیکری از شهدا را به پایگاه یا هیئت می­آورد و همه بچه­ها را به حال و هوای جنگ می­برد. یه بار وقتی فهمید جمعه 20 رمضان قرار است شهدا را تشییع کنند شب 19 رمضان با تعدادی از بچه­ها به معراج شهدا رفت و شب قدر خود را با شهدا بود و پس از لحظاتی خواهش تمنا و التماس می­گفت: «من اونچه را خواستم گرفتم.»ادامه مطلب...

 قافله شهداء Qafeleh.ir

   نوشته شده توسط : محسن در 87/10/11 - ساعت 5:0 عصر
لبیک

از "ژاکلین ذکریای ثانی" تا "زهرا علمدار"

من ژاکلین ذکریای ثانی هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشه. من از یه خانواده مسیحی هستم و از اسلام اطلاعات کمی دارم. وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعیت مطلوبی نداشتم که بر می گشت به فرهنگ زندگیمون. توی کلاس ما یک دختر بود به اسم مریم که حافظ 18 جزء از قرآن مجید بود، بسیجی بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. می خواستم هر طوری شده با اون دوست بشم.
.... اون روز سه شنبه بود و توی نماز خانه مدرسه مون دعای توسل برگزار می شد، من توی حیاط مدرسه داشتم قدم می زدم که یه دفعه کسی از پشت سر، چشمای من رو گرفت. دستهاش رو که از روی چشمام برداشت، از تعجب خشکم زد. بله! مریم بود که اظهار محبت و دوستی می کرد. خیلی خوشحال شدم. اون پیشنهاد کرد که با هم به دعای توسل بریم. اول برایم عجیب بود ولی خودم هم خیلی مایل بودم که ببینم تو این مجلسها چی می گذره. وارد مجلس که شدیم دیدم دارند دعا می خوانند و همه گریه می کنند، من هم که چیزی بلد نبودم نشستم یه گوشه؛ ولی ناخواسته از چشمام اشک سرازیر شد. از اون روز به بعد من و مریم با هم به مدرسه می رفتیم، چون مسیرمون یکی بود، هر روز چیز بیشتری یاد می گرفتم. اولین چیزی که یاد گرفتم، حجاب بود. با راهنمایهای اون به فکر افتادم که در مورد دین اسلام مطالعه و تحقیق بیشتری کنم. هر روز که می گذشت بیش از پیش به اسلام علاقه مند مشهید علمدار - قافله شهداءی شدم. مریم همراه کتاب های اسلامی، عکس شهدا و وصیتنامه هاشون را برام می آورد و با هم می خوندیم، این طوری راه زندگی کردن را یادم می داد. می تونم بگم هر هفته با شش شهید آشنا می شدم.
... اواخر اسفند 1377بود که برای سفر به جنوب ثبت نام می کردند. مدتی بود که یکی از کلیه هام به شدت عفونت کرده بود و حتما باید عمل می شد. مریم خیلی اصرار کرد که همراه اونا به مناطق جنگی برم، به پدر و مادرم گفتم ولی اونا مخالفت کردند. دو روز اعتصاب غذا کردم ولی فایده ای نداشت. 28 اسفند ساعت 3 نصف شب بود که یادم اومد که مریم گفته بود ما برا حل مشکلاتمون دعای توسل می خونیم. منم قصد کردم که دعای توسل بخونم .شروع کردم به خوندن، نمی دونم تو کدوم قسمت دعا بودم که خوابم برد! تو خواب دیدم که تو بیابون برهوتی ایستاده ام، دم غروب بود. مردی به طرفم اومد و گفت: «زهرا بیا.....بیا.....می خوام چیزی نشونت بدم». دنبالش راه افتادم. تو نقطه ای از زمین چاله ای بود که اشاره کرد به اون داخل بشم، اون پائین جای عجیبی بود. یه سالن بزرگ با دیوارهای بلند و سفید که از اونا نور آبی رنگ می تراوید، پر از عکس شهدا و آخر آنها هم یه عکس از آقای خامنه ای. به عکس ها که نگاه می کردم احساس کردم که دارند با من حرف می زنند ولی چیزی نمی فهمیدم . آقا هم شروع کرد به حرف زدن، فرمود: «شهدا یه سوزی داشتند که همین سوزشان اونا را به مقام شهادت رسوند، مثل شهید جهان آرا، شهید باکری، شهید همت و علمدار....»
پرسیدم: علمدار کیه؟ چون اسمش به گوشم نخورده بود. آقا فرمود: «علمدار همونیه که پیش توست. همونی که ضمانت تو رو کرده تا به جنوب بیایی.» از خواب پریدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطی صبحانه می خورم که بگذاری به جنوب برم، او هم اجازه داد. خیلی تعجب کردم که چطور یه دفعه راضی شد. هنگام ثبت نام برای سفر، با اسم مستعار "زهرا علمدار" خودم رو معرفی کردم. اول فروردین 78 همراه بسیجیان عازم جنوب شدم. نوار شهید علمدار رو از نوار فروشی کنار حرم امام خمینی(ره) خریدم و هر چه این نوار رو گوش می دادم بیشتر متوجه می شدم که چی می گفت. در طی ده روز سفری که داشتم تازه فهمیدم که اسلام چه دین شریفیه. وقتی بچه ها نماز جماعت می خوندند من یه کنار می نشستم زانوهام رو بغل می گرفتم و به حال بد خود گریه می کردم. به شلمچه که رسیدیم خیلی با صفا بود. نگفتم، مریم خواهر سه شهید بود. دو تا از برادرهاش تو شلمچه شهید شده بودند. با اون رفتم گوشه ای نشستم و اون شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا. یه لحظه احساس کردم شهدا دور ما جمع شده اند و دارند زیارت عاشورا می خونند. اونجا بود که حالم خیلی منقلب شد و از هوش رفتم. فردای اون روز، عید قربان بود و قرار بود آقای خامنه ای به شلمچه بیاد. ساعت حدود 5/11بود که آقا اومد. چه خبر شد شلمچه! همه بی اختیار گریه می کردند. با دیدن آقا تمام نگرانی ام به آرامش تبدیل شد. چون می دیدم که خوابم داره به درستی تعبیر می شه.
خلاصه پس از اینکه از جنوب برگشتم تمام شک هام تبدیل به یقین شد، اون موقع بود که از مریم خواستم طریقه ی اسلام آوردن رو به من یاد بده. اون هم خوشحال شد. بعد از اینکه شهادتین رو گفتم یه حال دیگه ای داشتم. احساس می کردم مثل مریم و دوستانش شده ام. من هم مسلمان شده بودم. فقط این رو بگم که همه اعمال مسلمان بودن رو مخفیانه بجا می آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و کلیه هایم به کلی خوب شد.... 
(نقل از نشریه فکه)



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 87/10/11 - ساعت 5:0 عصر
لبیک

خیلی وقته نتونستم بیام نت، ولی دلم نیومد 27 آبان رو هم از دست بدم. چیزی نگم بهتره. خود متن گویاست. این گوشه ای از اون دریای بیکران مهدی زین الدینه....شهید مهدی زین الدین - قافله شهداء

- نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم: «این چیه؟» گفت: «عکس دخترمه». گفتم: «بده ببینمش». گفت: «خودم هنوز ندیده مش». گفتم: «چرا؟» گفت: «الان موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.»
- عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواد یکی از پسرهام را عوضش بگیره. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختره، گفت: «خدا رو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی شهادت.»
- ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زنه. گفت: «پیش زن های دیگه م ام.» گفتم: «چی؟» گفت: «نمی دونستی؟!! چهار تا زن دارم!!» دیدم شوخی می کنه چیزی نگفتم. گفت: «جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.»
- وقتی منطقه آرام بود، بساط فوتبال راه می افتاد. همه خودشون رو می کشتند که توی تیم مهدی باشند. می دونستند که تیم مهدی تا آخرِ بازی، توی زمینه.ادامه مطلب...

 قافله شهداء Qafeleh.ir

   نوشته شده توسط : محسن در 87/8/26 - ساعت 4:10 عصر
لبیک

وقتی حضرت امام(ره) فرمودند: "ما، در جنگ، ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب رو شکستیم." شاید خیلی ها فقط از شرق و غرب شوروری و آمریکا رو به خاطر می آوردن؛ ولی بعد از گذشت دو دهه از پایان جنگ، دست خیلی از کشورها تو کمک به صدام در جنگ با بدست اومدن اسناد و مدارک رو شد تا بدونیم که فقط شوروری و امریکا پیشتیبان صدام نبودند و به واقع جنگ تحمیلی، جنگی نابرابر بین ایران و بسیاری از کشورها (بخوانید بیش از 35 کشور) بود. شاید خیلی ها این موارد رو شنیده باشند ولی تکرار اون می تونه ما رو به فکر بندازه که چه عاملی باعث پیروزی ایران تو اون جنگ نابرابر بود؟.... ضمناً این پست، بخش اول این اسناد و مدارکه و ایشالله تو پستهای بعدی ادامه اون خواهد آمد. (مطالب داخل پرانتر تو پایان هر بخش، قسمتی از منابع این مدارکه.)

- هدف از جنگ مبارزه با انقلاب اسلامی

طه یاسین رمضان نخست وزیر عراق: این جنگ به خاطر قرارداد 1975 و یا چند صد کیلومتر و نطه یاسین رمضان - قافله شهداءصف اروند نیست. این جنگ به خاطر سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی است.

لس آسپین (رئیس کمیته نیروهای مسلح مجلس نمایندگان آمریکا): باید هدف استراتژیک آمریکا متوقف کردن ایران در گسترش انقلاب اسلامی بنیادگرای خود به جهان عرب و به ویژه خلیج فارس باشد. حتی اگر در این راه استفاده از نیروی نظامی لازم شود. (ریشه های تهاجم- فرهاد درویشی)

- تا نیم ساعت دیگر کمر ایران خواهد شکست

وفیق السامرایی (مسئول بخش ایران در استخبارات عراق): راس ساعت دوازده روز 22 حمله به ایران - قافله شهداسپتامبر 1980 (31 شهریور 1359) 192 فروند هواپیمای جنگنده نیروی هوایی عراق، به طرف اهدافشان در داخل خاک ایران به پرواز در آمدند. در همین لحظه فرمانده کل قوا، صدام حسین در حالی که چفیه قرمز رنگ به سر داشت و نوار فشنگ به دور کمر خود بسته بود، بی آنکه درجات نظامی اش را نصب کرده باشد، وارد اطاق عملیات شد. «عدنان خیرالله» وزیر دفاع به او چنین گفت: سرور من! جوانها بیست دقیقه قبل به پرواز در آمدند. صدام حسین به او پاسخ داد: تا نیم ساعت دیگر کمر ایران خواهد شکست. (ویرانی دروازه شرقی- وفیق السامرایی)

- پیوند ماهواره ای آمریکا و عراق

کنت تیمرمن محقق و نویسنده آمریکایی: پیوند ماهواره ای در صدر موافقت های بلند معکس ماهواره ای - قافله شهدادت عراق و آمریکا بود و در مورد تحرکات نیروی هوایی ایران نیز اطلاعات با ارزشی در اختیار ارتش عراق قرار می گرفت، این اطلاعات را آواکسهای آمریکایی مستقر در ریاض، به کمک پرسنل آمریکایی از منطقه نبرد جمع آوری می کردند در همین راستا مجتمع پیشرفته و پرهزینه در بغداد ساخته شد تا اطلاعات مستقیما از ماهواره دریافت و پردازش بهتری از اطلاعات بر روی عکس ها صورت پذیرد.

سر لشکر وفیق السامرایی (مسئول اسبق بخش ایران در استخبارات عراق): این عکسها به گونه ای بود که ما به راحتی می توانستیم تصاویر سربازانی که در پادگان های ایران در حال آموزش هستند را مشاهده کنیم، حتی کسی که در رژه دست و پایش را به اشتباه حرکت می داد در این عکس ها مشخص بود. هنگامی که کارخانه سیمان را بررسی می کردیم. تعداد کیسه هایی که روی کامیون قرار داشت را به راحتی شمارش می کردیم در عین حال ماهواره ها نتایج حملات هوایی و موشکی را نیز گزارش می دادند. (سوداگری مرگ- کنت آرتیمرمن)

ادامه مطلب...

 قافله شهداء Qafeleh.ir

   نوشته شده توسط : محسن در 87/7/12 - ساعت 9:9 عصر
لبیک

خیلی ها اینطور فکر می کنن که تمام رزمندگان و فرماندهانی که تو جنگ بودن و حماسه خلق کردن، افرادی بودن که تو مجهزترین مراکز آموزش نظامی تعلیم دیده بودن و هم اینکه همه از تهران، قم ، اصفهان و... راهی مناطق شدن و اگه اونا نبودن کسی نبود یا نمی تونست از کشور دفاع کنه. تو شجاعت و کارایی این فرماندهان هیچکس شکی نداره ولی واقعا ظلمه که بخواهیم نقش مردم مرزنشین کشورمون رو تو دفاع کمرنگ نشون بدیم. اگه غیرت و شجاعت خیلی از مردم خوزستان، کرمانشاه، ایلام و ... و فرماندهانشون نبود، شاید اون آرزویی که صدام تو روزهای اول جنگ تو سرش داشت (فتح سه روزه تهران) به وقوع می پیوست و تا خیلی از مردم نقاط دیگه کشورمون از این حمله با خبر بشن و به منطقه برسن خیلی اتفاقات بدتری رخ می داد. امثال جهان آراها، بهنام محمدی ها، حشمت الله ورامینی ها و از همه مهمتر مردم عادی اون مناطق، نقش غیرقابل انکاری تو دفع متجاوزان داشتن. متن زیر شرح یکی از صدها رشادتی است که این بار نه توسط یک مرد، بلکه توسط یک شیرزن صورت گرفته که از زبون خود ایشون براتون نقل می کنم.شیرزن گیلانغربی - خانم فرنگیس حیدرپور - قافله شهدا

نام: فرنگیس حیدرپور   
محل سکونت: روستای مرزی آوزین(از توابع گیلان غرب)

ششم یا هفتم مهر 59 بود. اون موقع 18 سال بیشتر نداشت که عراقیها به گیلانغرب حمله کردن ولی وقتی با مقاومت مردم تو همون ابتدای شهر مواجه شدن مجبورشدن عقب نشینی کنن. تو حین عقب نشینی به روستاشون می رسن و با مردم درگیر می شن و خیلی ها رو هم شهید می کنن. از اعضای خانواده شون هشت نفر (برادر، دایی، عمو، پسردایی، دختر دایی، دختر عمو و ...) شهید شده بودن. خشم و نفرت از عراقیها آرومش نمی گذاشت. کم نیست! هشت نفر از عزیزترین بستگانت جلوی چشمهات پرپر بشن. از تشییع جنازه که بر می گشت چند تا عراقی رو می بینه که از این فرصت استفاده کردن و برا پیدا کردن غذا دوباره به روستا برگشتن. دیگه نفرت و خشم امانش نمی ده. بدون هیچ سلاحی و فقط با یه تبر به اونا حمله می کنه. یکیشون رو همونجا و با همون تبر از بین می بره و اون یکی رو هم با تموم تجهیزاتش اسیر می کنه که بعدا به نیروهای ایرانی تحویل می ده. مابقی عراقیها که این ماجرا رو می بینن وحشت عجیبی تو دلشون می افته و از اونجا فرار می کنن....
الان 45 سالشه و 3 پسر و یه دختر داره. با همه این سختیها بازم تو تمام مدت جنگ، روستاش رو ترک نکرده و زیر توپ و تانک دشمن پا پس نکشیده. الانم که صحبت می کنه غیرت رو می تونی از حرفهاش درک کنی. ....: "به خاطر شهداء هیچ ناراحت و ناراضی نیستم. خانواده شهدا هم نگران نباشن چون شهدامون رو تو راه انقلاب و دفاع از میهن دادیم و الان هم میهمان علی(ع) اند. اونا زنده اند.... ایشالله نظاممون هم برقرار باشه..."
پی نوشت:
- تندیس این شیرزن رو کنار مرکز فرهنگی کرمانشاه (جنب پارک شیرین) نصب کردن.
- اونایی هم که می خوان کلیپ صحبتهای خانم حیدرپور رو ببینن می تونن از اینجا دانلود کنن. برا پسوردش qafeleh.ir رو وارد کنین.
- تو این ایام عزیز ماه رمضون اول برا آقا(عج) و بعد دعا برا همدیگه فراموش نشه.
- قسمت دوم نمی در یم – سفرنامه حرمین شریفین رو هم تو حرف دل گذاشتم. دلتون هوایی شد حقیر رو هم دعاااااااا کنین.
- اسپیکرهاتون رو هم روشن کنین که این دو تا نوا رو از حاجی از دست ندین. خیلی دلنشینه...



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 87/6/27 - ساعت 10:24 صبح
لبیک

اوج سالهای جنگ بود و تعداد زیادی شهید آورده بودن شیراز. برا تسلای دل خانواده های شهدا به آیت ا.. حائری پیشنهاد دادم که هر کدوم از علما و روحانیون برا خوندن تلقین چند تا از شهدا بیان و این مسئله رو تقبل کنن تا به خانواده های شهدا هم سر سلامتی گفته بشه.
روز تدفین دومین یا سومین شهیدی بود که رسیدم بالا سرش، اسمش " سید احمد خادم‌الحسین" بود. همینکه شروع کردم به خوندن تلقین؛ تو ذهنم اومد که مگه شهداء هم تلقین می خوان؟!! و مگه اونا احیاء عند ربهم نیستند؟ اما گفتم مستحبه و برا تسلای دل خانواده هاشون ایرادی نداره. داشتم شهادت به ائمه اطهار (ع) رو یک به یک می خوندم که رسیدم به نام صاحب الامر، حضرت امام زمان(عج)، همینکه اسم ایشون رو گفتم و همه به احترام اسم آقا(عج) بلند شدن، یه دفعه دیدم این شهید بزرگوار هم سرش رو به اندازه یه وجب از زمین بلند کرد و بعد مجددا رو زمین گذاشت، از تعجب خشکم زده بود. همه اونایی که دور و برم بودن و این صحنه رو دیدن هم مثل من متعجب بودن. گریه هیچ کدوممون رو امون نمی داد. دیگه نفهمیدم چی شد! حتی یادم نیست خودم از قبر بیرون اومدم یا کسی منو بیرون آورد.

بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری
من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم
 عاشق واقعی امام زمان(عج)- قافله شهدا

بعدها این قضیه منو واداشت که بیشتر رو این شهید تحقیق کنم و ببینم چی بوده که احترام به آقا(عج) رو حتی بعد شهادتش هم ترک نکرده. وقتی جستجو کردم دیدم این شهید در زمان حیاتش هم عاشق واقعی آقا(عج) بوده و هم خود بسیار در فراقش می سوخته و هم دیگران رو به یاد حضرت می انداخته....                            نقل از: حجت‌الاسلام والمسلمین حاج آقا طوبائی                        
پی نوشت: 
- ایام میلاد آقامونه، همه دارن تدارک جشن براش می بینن، خیابونا چراغونیه، کوچه ها آب و جارو می شه، کیک و شیرینی و ... می گیرن، اما خود آقا بیشتر دلش به چی خوشه، به اینکه من فقط به فکر جشنش باشم یا واقعا به فکر خودش؟!! فقط خیابونا رو آب و جارو کنم و تزیین یا اول دلم رو از غیر خودش خالی کنم و دلم چراغونی کنم؟!! نکنه تو درگیری برگزاری جشن یادمون بره که برا کیه این مراسم و اون ازمون چی می خواد! اگه من بتونم با اعمالم دل آقا رو شاد کنم و نذارم دلش ازم خون بشه فکر می کنین بیشتر آقا خوشحال نمی شه؟!! پس بیاین یادمون نره این کارا وسیله ان و هدف چیز دیگه ایه. خیلی زشته منی که به کوفیان و انصار و مهاجر اشکال می گیرم که چرا اهل بیت(ع) رو تنها گذاشتن، نتونم خودم برا کمکش آماده کنم! به نظرتون زشت نیست بعد از گذشت حدود 12 قرن هنوز 313 یار کنار هم برا آقا آماده نشده؟!!! اونوقت .......
- این پستها رو هم حتما بخونین خیلی زیباست.... "در جبهه ها مولا مهدی علمدار است" و "بهترین مهمون"



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 87/5/20 - ساعت 11:27 صبح
لبیک


عکس شهید گمنام - قافله شهداء
قسمتی از وصیت نامه یک شهید:
اگر برای خداست، بگذار گمنام بمانم.....



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 87/4/29 - ساعت 11:31 صبح
لبیک

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >
این سایت را حمایت می کنم
ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

گوگل پلاس